وقتي وارد ساختمان ميشدي و از پلهها بالا ميرفتي بوي روغن زيتون و بادمجان به مشامت ميرسيد. چه بويي! جون ميگرفتي. با روي خوش مياومد جلوي در دستش رو دراز ميكرد با لبخندي: «سلام، خوش اومديد!» ميرفتي تو تابلوهاي نقاشي بسيار زيبايي روي ديوارها نصب بود كه هركدامش دنيايي بود براي ذهن پراكنده و درهم و برهم ما. ساعد رو ميگم، ساعد فارسي رحيمآبادي. مردي كه من بسيار دوستش داشتم و مرگ ناگهاني او شوكي بود بر من و همة دوستانش.
اما ساعد نيست كه بداند در حال حاضر چه ميگذره. كاش بود تا با او درد دل كنم كنارم بشيند و با رويي خوش درحالي كه به پيپش پُك ميزند به حرفهاي من گوش كند. ديروز سالگرد رفتنش بود. دلم براش تنگ شده. يادش گرامي.
بعد از اين مقدمه بايد بگم امروز از اون روزهاييست كه خيلي دلم گرفته. ميخوام برم توي يك بيابون داد بزنم. حرف دلم رو بزنم بگم از زندگي توقع زيادي نداشتم و ندارم. به خدا بگم كه من تنهام و اي كاش تنها نبودم و اين همه بار سنگين بر دوش من سنگيني ميكنه و ديگه توان كشيدن آن را ندارم. امروز از اون روزهاي كسالتباره كه شايد و شايد روزي براي من برسه كه آخرينش باشد.
نـــــــــــــــــوروز
کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
خندۀ سبز بهارکجای گریـــــــه های ماست
کسی از ما نمیپرسه که کجــــای جاده ایم
بــین این همه سوار چرا هنوز پـــــیاده ایم
کسی نیست نشون بــده نشونی ســــتاره رو
به دل مایـــــاد بده تولـــــــد دوبــــــاره رو
تقویم کهنه روباید ببندیم بازم باید دروغکی بخــــــنــــدیــم
بهار داره پا می ذاره تو و خونه حنجرۀ قلب ما کی میخونه
یکی باید واسه ما بهار و معنا بکنه
سفرۀ گمشدۀ هفت سینو پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
بگه که تحویل سال چه لحظۀقشنگیه
یکی باید بیاد و سین سکوتو بشکنه
رمز قد کشیدنو تو کوچه فریاد بزنه
........
برای مهربانی های تو....
برای دلتنگی های من....
برای قشنگی های تو....
برای دلواپسی های من....
برای غش غش ِ خنده های ِ من و تو با بهار...
برای دوستت دارم های نگفته ... ،نشنیده ... ، در دل مانده .....
برای عشق آمده است این نوروز...
حدود 7 – 8 سال پيش من با آقاي واهه آرمن از طريق همسرم آشنا شدم. او شاعر و از اقليّتهاي مذهبي است. واهه با خواهرش آنت زندگي ميكند. دي ماه هر سال بابت جشن كريسمس و تولد حضرت مسيح مهماني دوستانهاي تدارك ميديدند و بچههاي شاعر، نويسنده دور هم جمع ميشدند. محفل شعري ميگذاشتند. هر كسي شعري، نوشتهاي هر چيزي كه در دست نوشتن داشت در جمع ميخواند آنت نيز با تدارك بسيار بسيار عالي خود از مدعوين پذيرايي ميكرد و در آخر عكس يادگاري با درخت كريسمس گرفته ميشد. از همه زيباتر گلدانيهاي شمعداني بود كه در اتاق واهه گذاشته شده بود و ذهن هر كسي كه وارد اتاق او ميشد به خودش جلب ميكرد. باور كنيد خيلي لذتبخش است در كنار اين جمع بودن به خصوص در منزل كسي كه اقليت است.
من از كودكي از اقليتهاي مذهبي خوشم ميآمد. يك حس خوبي نسبت به آنها داشتم و حتي به دين آنها علاقهمند.
اما چند سال است ديگر در كنار هم جمع نميشويم. شايد به خاطر گرفتاريهاي روزمرهاي است كه همه گريبانگيرش هستند. به هرحال از خدا سلامتي براي واهه و آنت عزيز آرزو ميكنم. شعري از كتاب «بالهايش را كنار شعرم جا گذاشت و رفت» واهه را در ذيل ميآورم:
با آمدنت فريبم دادي
يا با رفتنت؟
كاش تو را هرگز نميديدم
تا هميشه سراغت را
از فرشتگان ميگرفتم
تا تلخترين شعرم را هرگز
در گوش خدا نميخواندم
كاش تو را هرگز نميديدم
آنوقت
نه بغضي در گلويم بود
نه اين دلشدگي
و نه مشتي شعر
عشق پاك
عشق من و تو
است
كه از يكديگر هيچ
نميخواهيم
فقط من تو را
ميخواهم
و تو مرا
ميخواهي
٭ ٭ ٭
به خاطر تو
به جهان خواهم نگريست
به خاطر تو
از درختان ميوه خواهم چيد
به خاطر تو
راه خواهم رفت
و به خاطر تو
با مردمان سخن خواهم گفت
به خاطر تو
خودم را دوست خواهم داشت.
کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی است.
خداوند لبخند زد :« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد:« من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند برای این سؤال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد :« اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال از دیگر از خداوند پرسید :« خدایا اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهمیتی ندارد و به راحتی میتوانی او را مادر صدا کني.»
از دوست ناديدهام يلدا
ایلیا هم رفت. پسر کوچکی که دوستش داشتم دل ما رو شکست و رفت. خیلی افسرده شدم. این چند روز خیلی به ما سخت گذشت. انتظار داشتم دعاهای ما برآورده شود اما انگار خواست خدا چیز دیگه ای بود و او را برد پیش خودش.
پسري سفيد مثل دونههاي برف، با بيني كوچك و لبهايي به مراتب زيبا، با چشماني زيباتر كه رگهاي آبي روي پلكهاش معصوميت بيشتري به او ميدهد. با چشمان قشنگي كه درحال خواب باز ميمانند. او با دستاني از هم باز و آنژيوكتي كه روي دست كوچكش بسته شده آرام روي تخت بيمارستان فيروزگر خوابيده است.
از پسري ميگويم به نام ايليا، پسر تُپل و بامزهاي كه اميد پدر و مادرش است. او با داشتن دو نوع كيست داخل سرش امروز ساعت ۱۳:30 عمل جراحي دارد و تيم پزشكي بيمارستان فيروزگر آمادهاند كه به جنگ بيماري ايليا بروند آن را ريشهكن كنند و زندگي پر از شادي و شور و نشاط دوباره را به ايلياي كوچك ببخشند.
برايش دعا كنيم. دعا كنيم كه دوباره و دوباره بازي و خندههاي كودكانهاش را ببينيم و از خداوند بزرگ بخواهيم شادي را به پدر و مادرش برگرداند و همينطور از ايزد منّان بخواهيم كه تمامي كودكان بيمار دنيا را شفا بدهد و شادي را به دل تمامي پدران و مادران كودكان بيمار برگرداند. آمين
ديروز نهتنها شروعش خوب نبود، بلكه پايانش هم افتضاح بود. من و دوستم ديروز در ميدان ونك به جرم اينكه داشتيم به خونههامون ميرفتيم كتك خورديم. امروز روز زن است. عجب كادوي خوبي من و دوستم گرفتيم! هيچوقت فراموشم نميشه. خيلي حرفها داشتم كه براي روز زن و براي مادرم كه برايم بسيار عزيز است بنويسم اما اتفاقات اخير رمقي برايم باقي نگذاشته و هنوز توي شوك اتفاق ديروز هستم آنقدر كه فقط و فقط در يك جمله ميتونم روز زن و روز مادر رو در اينجا به مادرم، مادر همسرم، دوستانم و همگي زنان كشورم تبريك بگويم. مبارك باشد و سالم باشيد.
ديروز در دانشگاه بحث انتخابات داغ داغ بود. دانشجوها هر گوشهاي از حياط دانشگاه دو به دو، سه به سه با هم صحبت ميكردند. سر كلاس هم همينطور وقتي بچه های کلاس دور استادمان جمع شدند و نظرش را در اين رابطه پرسيدند او گفت: «بچهها فقط و فقط یک جمله می گم و بس و اون اینکه خدا كنه فقط كسي بياد كه كمي، فقط كمي دلش به حال اين مردم بسوزه»...
"مرا امید وصال تو زنده می دارد و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک"